تبليغاتX

happy new year <asheghe eshgh>

 

                                         مرگ

 

     خفته ام در دریا

 

    همدل موجم و غمگین زگناه

 

    در دل کوچک و عاشق پیشه ام

 

    دارم اندوه گلی بی پروا                           چه کنم تا برهانم زدلش

 

   او که هر دم با نگاهش می گفت                  غم و نومیدی و تنهایی را

 

   عاشق است و دلبری بی همتا                    خوب می دانم روزی همه سختی ها

 

                                                         در ضمیر باد پنهان می شوند

 

                                                         تا بدان روز از تن خسته من

 

                                                         تنها یادی در دلش خواهد مان

 

                      

                                  

                       

 

  

 سلام

 این شعر به عنوان آخرین مطلبیه که آپ می کنم باید زودتر این کار رو می  

کردم ولی خوب فرصتش پیش نیومد شما هم به خوبیه خودتون حتما منو  می بخشید.

 از دوستای گلم که توی این مدت به یاد من بودن خیلی ممنونم، یک روز  حتما دوباره نوشتن وبلاگ رو شروع می کنم، تا اون روز باهاتون خداحافظی  می کنم و دوستتون دارم.

                            

                                                        

 آرزومند آرزوهاتون مهدیه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 23:57  توسط مهدیه | 
 

 

دوستای گلم سال نوی همتون مبارک

 

امیدوارم سال خوبی را در کنار کسی که دوستش دارین شروع

کرده باشین

 و همین جوری خوب خوب ادامش بدین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:30  توسط مهدیه | 

 

روزی،اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود.

پیرمرد با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمی داشت.

زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا بر خواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شده ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال خواهد شد.

دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.

 

 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 0:39  توسط مهدیه | 

در یکی از روستاهای ایتالیا، پسربچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد.

روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب.

روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.

یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.

روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسان فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

 

 

 

یادمون باشه هیچ وقت دل کسی رو نشکنیم، ممکنه بتونیم روزی جبران کنیم ولی هرگز نمی تونیم

 

زخمی رو که روی قلب یک آدم نشوندیم را درمان کنیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 2:15  توسط مهدیه | 

 

تنهای تنها مانده ام در این سراب نیستی

 

بی یارو یاور مانده ام در ظلمت این تیرگی

 

از بی کسی دیوانه ام اینجا چقدر بیگانه ام

 

حتی برای دل تو یک عاشق بی پایه ام

 

راه فراری نیست دگر هر چه تقلا می کنم

 

هر چه برای عشق خود می جوشم و پروانه ام

 

باز مثل یک اسیر محکومم و ویرانه ام

 

انگار در کنج دلت بیگانه، بیگانه ام

 

اما تمام قلب من از عشق تو پر می شود

 

سهم تو از هر عاشقی یک دانه بیشتر می شود

 

قلب گلی مستانه را می شود با یک نگاه در هم شکست

 

اما که راحت می شود چون عطر آن در کوی یار پر می شود

 

این را چه خواهی و چه نه، نمی شود از یاد برد

 

چون آخرین درس یک عشق بر لوح دل حک می شود

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 1:2  توسط مهدیه | 

 

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله اش مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان مقدار پول هم به سختی به دست می آمد.

دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود.

صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است.

پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد.

داخل جعبه خالی بود!

پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟

اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جون، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم.

چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 16:18  توسط مهدیه | 
در این تنهایی شب

                  دراین غربت

                              چه می ارزد سرود بی کسی خواندن

    دلم بی تو 

          نمی دانی چه اندوهگین و نالان است

                                    عزیزم من در این غربت

                                                فصل چشمم فصل باران است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 3:16  توسط مهدیه | 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 2:6  توسط مهدیه | 

مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت: مامان، مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید، نقاشی کرد!

مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.

تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد.

ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود:  

                                  

                                   مادر دوستت دارم!

 

مادر در حالیکه اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.

تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است!

 

 

                                        

        تقدیم به مامان گلم که خیلی دوسش دارم 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 3:44  توسط مهدیه | 

شبی از شبها، مردی خواب عجیبی دید. او دید که درعالم رویا پابه پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا قدم می زند و در همان حال، در آسمان بالای سرش، خاطرات دوران زندگیش به صورت فیلمی در حال نمایش است.

او که محو تماشای زندگیش بود، ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شنها دیده می شود و آن هم وقتهایی است که او دوران پر درد و رنج زندگیش را طی می کرده است.

بنابراین با ناراحتی به خدا که در کنارش راه می رفت رو کرد و گفت: پروردگارا... تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد، در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد. پس چرا در مشکل ترین لحظات زندگی ام فقط جای پای یک نفر وجود دارد، چرا مرا در لحظاتی که سخت به تو نیاز داشتم، تنها گذاشتی؟

 

 

خداوند لبخندی زد و گفت: بنده عزیزم من دوستت دارم و هرگز تو را تنها نگذاشته ام. زمان هایی که در رنج و سختی بودی، من تو را روی دستانم بلند کرده بودم تا به سلامتی از موانع و مشکلات عبور کنی!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 2:55  توسط مهدیه | 
 
**** **** $$$ !!